سلاااااااااااااااااااااااام
بله ... بله ... درست می بینید ...
این منم ... خوده خودم ...
بالاخره اووووووووووووومدم ....
خوش اومدی سمیــــــــــــــــــــــــــــــرا جووووووووووووون 
.
![]()
.
.
گفته بودم ... مدرسه و ...
نه ... نه ... اشتباه نکنید ...
همش رو درس نمی خوندم ....
اما خب ... یه چیزایی می خونم
این پست زیادی طولانی میشه ... بهتون توصیه می کنم به صورت سریالی در چند مرحله بخونید ... 
خب از کجا شروع کنیم ؟!!!!
آهان ... از مدرسه ها ...
خاطرات یک دانش آموز :
(( دست نوشت اول ))
بله و بالاخره اول مهر هم فرا رسید ...
و من باکمال بی میلی به مدرسه رفتم ...
فکر کن شب تازه ساعت ٢:٣٠ خوابیدم ... بعد صبح ساعت ۶ ... خواب آلود ... خسته ... کوفته .... 
رهسپار مدرسه شدیم .... اونم چی ؟! ... با مقنعه " چونه دار " ... شانسه ماست دیگه ... همین سال آخری ( مدرسه مون پیش نداره ) باید مقنعه ها این جوری شه ... 
( البته تا اون جایی که من یادمه فقط روز اول اون مقنعه رو سرم کردم )
دیگه بالاخره برایه اولین بار زودتر از بهمن ( مهشاد خودمون ) رسیدم سر خیابون و رفتیم مدرسه .... تو راه هم انقده خلوت شده ... همه دیگه رفتن دانشگاه ... ما جا موندیم ....

دیگه یه سر به لیست کلاس زدم ... قابل تحمل بود ( ٢٢ تا از کلاس پارسال خودمون ١١ تا از اون یکی کلاس ) هر چند بقل دستیم و چند نفر دیگه رفتن ولی در کل کلاسه خوبیه ... 
رفتم تو صف ریاضی ها ( چون اولین صفه که می ره بالا ) که ٣ سوت برم تو کلاس میز دوم رو تسخیر (؟) کنم ... رسیدم تو کلاس دیدم زود تر از من اومدن ( حالا از کجا نمی دونم ) همین شد که به اجبار میز ... رو برای نشستن بر گزیدیم ... 
اگه گفتی میز چندم ... ؟!
بگم ؟
بگم ؟
.
.
.
.
.
.
.
میز اول .... ردیف وسط .... صاف جلو دیده معلم .... 
.
.
.
نصف معلما عوض شده ... نصفیشون هم که همون قبلیان ...
اگه می دونستم معلم زیستم انقدر از میز اول نشستن من ذوق زده می شه زودتر دل شادش می کردم 
همون میز اولش هم که هستم به اندازه ی کافی آتیش می سوزونم ... 
ما درس می خونیم .... ولی کیه که بپرسه ؟!
شیطونه می گه دیگه لای کتاب رو باز نکنم هااااااااا .... ![]()
کلا ٢ تا درسه که خوندنش یه جورایی اجباریه اجباریه ... اونم ریز به ریز
اما من تو این ٣ ساله به راحتی از زیرش در رفتم
زیست : سال اول که کلا معلم از من نپرسید .... سال دوم یه بار پرسید ... فکر کنم امسال دو بار بپرسه .... 
دینی : پارسال فقط سر جام بلند شدم یه سوال جواب دادم ... امسال رو نمی دونم دیگه 
کلا با اسم من مشکل دارن ... نمی بیننش ...
اولین امتحانمون رو هم به سلامتی گند زدیم رفت ...
نخند ... این معلمه عوض شده ... هیچی تو کتش نمی ره ... حرف ، حرف خودشه ... نه تو رو خدا ... به من بگید ... هیدرو فسفات روی با روی هیدروژن فسفات چه فرقی داره ؟ ZnHpo4 یا اکسید منیزیم با منیزیم اکسید چه فرقی داره MgO ؟ مگه ما نمی گیم منو اکسید کربن ؟ پس اگه قرار باشه از قاعده ی این خانم پیروی کنیم که کلا کتاب هایه ما اشتبا هه و باید بگیم کربن منو اکسید CO همینه دیگه ... من همه فرمولارو اون وری نوشتم ... این معلمه هم همه رو اشکال گرفت 
به جاش یه روز دیگه معلم عربیم رو مجبود کردم بالاخره از من بپرسه حداقل یه نمره کامل بگیرم من دلم خوش باشه ... 
پ .ن : معاونمون تازگی ها شک کرده ... چرا سمیرا صبح ها ریاضیه بعد می ره تو کلاس تجربیا ...
یه بار هم زد پس گردنم گفت : می کشمت ( باور کنیدمن کاری نکرده بودم
)
این از این
خب حالا زنگ تفریح براتون یه چی باحال می ذارم :
خر
چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه دار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟»
چاک گفت: «میخوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم.»
مزرعه دار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعه دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.»
مزرعه دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

خب بسه زنگ تفریحتون تموم شد
میریم سراغ آتیش نشونی :
با عرض تسلیت به خودم کلاساااااااااااا تموم شد
بله دوره ی اول به پایان رسید
و داستان روز امتحان
خاطرات یک آتش نشان داوطلب
(( دست نوشت دوم ))
روزی که قرار بود بریم امتحان بدیم سوم مهر بود ، جمعه ! به جایه این که بشینیم درس بخونیم و استراحت و اینا ... شب با مهسا تازه ساعت 2 خوابیدیم و صبح هم ساعت 5 برپا دادیم رفتیم کووووووووووووووووه 
از در و دیوار و کوه و درخت و هر چی دم دستمون اومد رفتیم بالا ... 
خلاصه جاتون خالی کلی آتیش سوزوندیم و اینا ... بعد تازه ساعت 1 برگشتیم خونه ...
حالا کی درس خونده ... اونم یه جزوه این هوااااااااا 
تازه خسته هم که بودیم ... نشستیم پایه نت و مهسا بلند بلند می خوند و منم مثلا گوش می دادم 
قرار بود یه 10 دقیقه زودتر بریم ... یکی از بچه ها سوالای دوره ی قبلمون رو بیاره یه نگا بندازیم ... اما ما رفتیم ایستگاه تو کلاس ... این بشر نیومد که نیومد ... 
( البته وقتی هم که اومد ناکار بود .... بهش حق می دم )
آهان نگفتم من و مهسا و مهشاد و زهرا رفتیم چهار تایی جلو کنار هم نشستیم ... با کمال خرسندی ...
استادمون اومد یه نگا انداخت ... گفت شما قراره این طوری امتحان بدین ؟! 
تعداد نیمکت تکی های کلاس ما یه 8 تا و یه 6 تا ... حدودا 40 تاست ... ( اون طوری نگا نکن ، عمرا بفهمی چطوری حساب کردم )
بعد اینطوری کرد ( ما رو با فامیل صدا می زنه شما اسم بخونید فامیلی تصور کنید ) سمیرا پاشو برو اون ته سمت چپ کنار دیوار بشین 
-هان ؟ چی ؟ کی ؟ من ؟ ! همین جا خوبه ها ....
- نه شما پاشو برو اون ته بشین ...
نه خب ....
می گم برو ...
( با حالت ناراحت و خنده ) تا حالا هیچ کدوم از معلم هام من و اینجوری تبعید نکرده بودن
مهشاد شما هم پاشو برو ته کلاس سمت راست ... ( در این هنگام نیش من تا بناگوشم گشوده شد ... ) 
مهسا شما هم این طرف 2 تا نیمکت جلوتر از سمیرا بشین ... ( اما خب من تا دیدم حواسش پرته مهسا رو هل دادم نشوندم جلو خودم بعد صندلیشو هل دادم جلو که انگار نه انگار و یه فس رفتیم کوچه علی چپ ) 
دیگه سوالا رو پخش کردن و اینا ... 40 تا سوال بود ... نصفیش هم بلد نبودم ...
2 تا مراقب داشتیم ... زد و استاد ما رو صدا کردن مجبور شد بره ...
انقده حال داد ... این یکی هم پایه تقلب ... هی می یومد به من می گفت ... آروم تر نذار آقای م.ص (همون استادمون ) بفهمه ... یه 2 تا سوال هم خودش جواب داد ...
دیگه از همه جا الهام شد بهمون جواب ها و ...
حالا مهسا اون وسط جیلیز ویلیز می زد یکی بهش جواب بده ...
زهرا بد بخت هم تنها افتاده بود اون جلو ...

جا من و مهشاد عالی بود ...
پاسخ نامه ام رو هم دادم به مهسا سوالاش رو با ماله من چک کرد و ...
قسمت نمره هم به خودم ٢٠ دادم ( بعد فهمیدم از ١٠ نمره بوده
)
یهو استاده اومد ... بچه ها وقت تمومه ....
من : ااااااااااااا .... چقدر زود گذشت
استاد : اگه منم مثل شما انقدر در تقلبم غرق شده بودم گذشت زمان رو حس نمی کردم
من : کی ؟ من ؟ ... نه من در این سوالا غرق شده بودم ... مگه نمی بینید ... هنوز خیسم ...
( کلا این استاده عشق کل کله ( به فتحه کاف ) ... منم تا می تونم همراهی می کنم باهاش )
آهان یه برگه هم نظر و انتقادات و اینا داده بودن منم توش نوشتم :
سلام
در کل کلاسا خوب بود ...
ولی امتحان ...
نمی دونم اگه چند تا صندلی بیشتر داشتیم من رو کجا می انداختین ...
آهان راستی ... انقدر به این که ما دختریم فکر نکین
دختر ها بیشتر از این حرفا حریفن
باتشکر
آهان راستی
دخترا رو دست کم نگیرین
بعد رفتیم تو حیاط و عملی ... اونم چی ؟ آبرسانی کلا کوبلینگ ( وصل ) کردن لوله و سه راهی و سر لوله و این چیزا ...که یه 7 نفری می برد ... منم مثل همیشه شغل شریف پمپ چی رو انتخاب کردم و مهشاد و زهرا هم شدن لوله و سر لوله ... مهسا هم شد 3 راهی ... بدترین شغل ممکن هم واسه رابطه که باید هی بدو ابن ور هی بره اون ور ...
( به زبون ساده تر جونش در می یاد )
کلا خیلی خوب عمل کردیم ... اما گروه بعدی افتضاااااااااااااااااااااااااااح بود ...
( بماند که یکی ار بچه هایه دوره ی قبل اعتراف کرد که 2 تا گروه ما کارشون به اندازه ی یه گروه اونا طول کشید ... )
اما خب استادمون تا تونست ازمون ایراد گرفت که کلا از زندگی نا امید شدیم
آخر سر دیگه طاقت نیووردم و گفتم یعنی هیچ نقطه مثبتی وجود نداشت
تازه اون موقع یادش اومد یه گروه خوب هم وجود داشته و یه کمی هم تعریف کرد ...
پ.ن : این روزا حسابی دپسرده شدیم ... بی آتشنشانی زندگی صفا نداره
این عکسا رو :




(( دست نوشت سوم ))
دوشنبه شیشم رفیتیم ایستگاه با بچه ها نمایشگاه بود ... همه بند و بساط رو باز کرده بودن و اینا ...
استادمون اومد نمره هامون رو گفت :
( راستی سوالامون با دوره قبلی یکی بود ، شانس رو می بینی )
میترا ٢٠
زهرا ١٧
مهشاد ١٨
مهسا ١٧
خب منم به طور حتم منتظر یه نمره ی خوب بودم
سمیرا ١۶ 
منو می گی خندم خشکید ...
خودم و زدم به کو چه علی چپ
بعد خندید گفت ١٨
یعنی واقعا می خواستم برم بزنم ....
سر ظهر رفته بودیم همه خواب بودن ، غیر از چند تا که بودن ... دیگه اون جا تا تونستیم شیطونی کردیم ( با لباس مدرسه رفته بودیم ) بعد این ماشین ها هست که نردبون داره ... نردبون بلند ها که واسه اطفا و نجات استفاده می کنن ... یه ٣٢ متری بووود ... باز کرده بودن و از اون بالا ( تقریبا تا طبقه سوم می رسید ) یه استوانه ی پلاستیکی بود که باید می رفتی توش و ویژی می یومدی پایین... کلا صحنه ی خوفی بود ...
ما هم گیر دادیم الا و بلا ما باید از این استفاده کنیم ( لازم به ذکر است که هنوز نزاشتم از میله فرود بیایم پایین ) آره دیگه بعد هماهنگی کردن اول از همه میترا رفت بالا ... اونم چی تنهایی ... بعد ویژی اومد پایین ! زنگ زدیم یکی دیگه از استادامون رو از خواب بیدار کردیم ... اون اومد ... اول اون رفت بالا بعد نفر بعدی من بودم من رفتم بالا ... کلا صحنه وحشتناکی بود ... وقتی یه نگا می انداختی پایین هری دلت می ریخت ... اما پایین اومدنش کلی حال داد !
پ.ن : حالا من این همه استاد استاد می کنم نگید این دختره جو زده است
٢ تا دلیل داره : ١ - مهشاد از این کلمه بدش می یاد ٢- نمی خوام اسمشون رو بگم
پ و ن : اینی که می بینید هم همون ماشینه است ... ارتفاع رو داری ؟ تو عکس چپیه هم می تونی اون استوانه رو ببینی ...
![]()
و آخرین داستان و ...
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...!!!!

بروبچ به کسی خبر ندادم نیاید دلخور شید
دیگه ببینم چه می کنید
